صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
|
دیگر اهمیت ندارد بوی پاییز دیگر اهمیت ندارد برگریزان حتی نگاهت هم برایم کهنگی داشت مثل قوافی غزل :یاران ،بهاران! من خوب یادم هست تو یادت می آید؟ روزی تو را دیدم میان باد باران روز ی که دل بستم به تو با عشق و امید وقتی که بودم خسته و زار پریشان یادت می آید آخرین دیدارمان را؟ گفتی به من که بیش از این ما را مرنجان گفتی اهمیت ندارد اشکهایت ابر نگاه عاشقت را هی نباران! گفتی دلت مال یکی از بهترینهاست دیدی شکستی عهدو پیمان را چه آسان * * آنروزها دلتنگ بودم،خسته بودم آشفته و تنها و سر گردان و حیران من فکر می کردم که تو یک تکیه گاهی عشق تو قلب خسته را میداد سامان آنقدر در تو گم شدم بویی نبردم از این که مال دیگرانی، بی وفا جان! از این که دیگر عاشقی معنا ندارد معنا ندارد بین مردم عهد و پیمان * * عاشق نبودی، هیچ تقصیری نداری کوتاهی از من بوده، این ناخوانده مهمان! مثل همان روزی که در قلبم نشستی در هفتم آبان میان باد و باران تو رفتی از قلبم شبی که باد آمد تو رفتی از قلبم شبی همراه توفان |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 15:5 توسط عادل
|
|
>Dj_adel.<<="http://www.trip-khafan.blogfa.com/">>
..!